تبليغاتX
دل نوشته های مینا.....




















دل نوشته های مینا.....

 

به خاطر دوری راه و رسیدن فصل سرما، قرار بر این شد که بعد از مراسم بله برون ، مراسم نامزدی برگزار بشه.تقریبا بیشتر کارها رو به کمک مامان و بابا انجام داده بودیم.این اولین باری بود که برای مراسمی برادرم در کنارم نبود.و به تنهایی امور رو رسیدگی می کردم.( برادر جان مشغول دادن امتحانات میان ترم در شیراز بودن و نمی تونست ببن امتحانات بیاد.)دنبال سفارش گل و کیک و آتلیه و.... بودم که باهام تماس گرفت و گفت که کجاییی و چی کار میکنی ؟! داشتم با لحنی از حسرت نبودنش ٬ توضیح می دادم که ..... یه هویی ماشینش جلوی پام ترمز کرد!!!!!!!!!!ااز خوشحالی آنچنان فریادی کشیدم که اهل خیابان چند ثانیه ای در حیرت ماندند.(ایشون  اصولا  متخصص در امر سوپرایز هستن ....)گفت 2 تا از واحدامو بیخیال شدم و اومدم بهت بگم داداشی یعنی چی....

از خوشحالی در حال پرواز کردن بودم که شماره خواهرجان روی صفحه گوشیم افتاد.جواب که دادم گفت ما رسیدیم ترمینال! دوباره فریاد  دیگری سردادمو به استقبالشون رفتیم.بعد از این سالها دوباره همه چیز رنگ وبوی شادی گرفته بود.چه خرسند بودم منساعت 10 شب مهندس زنگ زد که الان حرکت کردن و بعد از یه توقف چند ساعته در تهران ظهر روز جمعه  ۶/۹/۱۳۸۸خدمت می رسن.با برادرجان و حواهرجان چه شبی رو تا صبح گذروندیم...یاد خاطرات دوران کودکی و لحظاتی که در کنار هم بزرگ شدیم....     

صبح همه چیز رو آماده کردیم...مهندسینا تو ترافیک خروجی تهران گیر کرده بودن ... من هم که از قبل وقت آرایشگاه گرفته بودم محبور شدم قبل از رسیدن مهمونا برم.پس از صرف ناهار و کمی استراحت بعد از تماس من ساعت 5 مهندس اومد دنبالم.چه خوشگلی شده بودم من...Hippieدستمو که گرفت فقط توی چشمهام نگاه می کرد.دسته ای  رز سفید با ساقه های بلندی رو بهم داد و گفت که چه قدر ناز شدی...سوار ماشین شدیم.فقط نگاه بود و  نگاه.......نه کلامی... نه صوتی....

از قبل با آتلیه  هماهنگ کرده بودم .رفتیمو چندتا عکس هنری انداختیم و برگشتیم خونه.....واردخونه که شدیم اولین کسی که به پیشوازمون اومد بابا بود.مامان هم با ظرف اسپند در کنارش قرار گرفت.حلقه های اشک همینطور توی چشمهاشون می چرخیدن....مهندس دستموگرفت و وارد پذیرایی شدیم.هیجان انگیزتر از همه این بود که  پدربزرگم رو  بعد از 10 سال در کنار مهمونها دیدم...چشمهاش از خوشحالی برق می زد.بعد از سلام و تعارف و عرض تبریک و ....مراسم بله برون و مهریه و....انجام شد.بعد هم مراسم نامزدی.....

"به یاد عشقمان ، نشانه ای به انگشت دستی که به قلبمان نزدیک تر است به هم هدیه کردیم،  تامادامی که قلبهایمان می تپد به عهدی که باهم بستیم وفادار باشیم."

همه چیز خیلی خوب و عالی ، همونطورکه برنامه ریزی کرده بودیم  برگزار شد..صبح بعد از صرف صبحانه مهمونها یکی یکی رفتن...خونه تقریبا خالی شده بود.اما مهندس کنار من موند و همین برای من کافی بود.موند تا مدت کوتاهی با هم باشیم.2 تامون همه چیز رو تعطیل کرده بودیم... کار و درس و شرکت و پادگان و.....

در کنار هم بودن رو با تمام وجود احساس می کردیم.شبها روی فرش برگهای پاییزی ساعتها قدم میزدیمو از حال و آینده می گفتیم.روزهای خیلی زیبایی رو باهم سپری کردیم.چند روزی رو هم با هم برای گردش و انجام آزمایشات به تهران رفتیم.این بار جاده ای رو که سالهای سال در آن تنها سفر کردم رو با  همسفر زندگیم سیر می کردم. زیر نم نم بارون رسیدیم تهران.تا می تونستیم زیر نم نم بارون ٬ تهران گردی کردیم.

پیاده از ولیعصر تا گالری داداشی..( چه لذت بخش بود همراه عشقم گالری رو بازدید می کردم.)

نگارخانه صباو عکاسی از معماری سنتی حیاط گالری والبته شمعدونیهای دور حوضش.بعد هم سفره خونه سنتی با کاشیهای هفت رنگش.....و موزه آبگینه و.........

البته  مهندس روز آخر رو هم برای خرید اختصاص دادند و انصافا تا شب بی وقفه در حال خرید کردن بودن.از جوراب پشمی، جهت گرم نگاه داشتن پاهای اینجانب گرفته تا پالتو و  .....  

زیباترین خاطرات رو توی این سفر،  برای هم به یادگار گذاشتیم.چه قدر احساس سبکی میکنم.

احساس می کنم دیگه حرفه نگفته ای توی دلم  ندارم.همه آرزوهام، افکارم ٬ ایده ها و ...... رو باعشقم  درمیون گذاشتم.

 عشقم دوست دارم........

سپاس نوشت:

   مامان ٬ بابا به خاطر همه چیز ممنونم..

برادر و خواهر عزیزم به خاطر این همه لطف ممنون و دوستتون دارم

 

+دسته گلم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:44 توسط میـــــنای باغ| |








بعد از کلی هفته ها رو شمردن ، این آخرین هفته ایه که برای اومدنت روزهاشو میشمرم. نازنینم دلم برات خیلی تنگ شده ، اماحتی نمیتونم صدات رو بشنوم، آخه الان که دارم برات می نویسم مسئول شب پادگان هستی.فقط همه امیدم به اس ام اسیه که صبح زود قبل از رفتن به پادگان بهم زدی و گفته بودی که امشب حتما باهام تماس میگیری......

 از پنجره اتاقم خیابون رو که نگاه می کنم ، پرشده از برگهای زردو نارنجی که با هر بار نوازش باد فرش زیر پای عابران میشن.به گذشته که فکر می کنم میبینم بهترین اتفاقهای زندگیم توی خزان پاییز افتادن.انرزی عجیبی توی این فصل تمام وجودم رو احاطه می کنه، حالا هم که اومدنت همزمان شده با این برگ ریزون عجیب این روزها....


امشب بیشتر از هر موقع دیگه ای ،گرمای تنت رو میخوام.....

نهایت دوست داشتن رو امشب توی وجودم احساس می کنم.


و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها......

و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام....

چه رازیست در این فاصله ها نمی دانم ؟! که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند.... 

و من شیدا می مانم....

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:39 توسط میـــــنای باغ| |

مقدار زیادی انرژی منفی وارد بدنم شده... اونم از صدقه سری همکار از خود مچکرمه! دیروز بالاخره موقعی که داشت سرخود نظرات بی بدیلش رو در مورد ساعت کاری من در مورد طرح جدید کانون ارائه می داد..... توسط خودم مقداری شستشو داده شد..... ..کاش بودیید و قیافه همکار محترم رو ملاحظه میفرمودید. البته سرخی چهره بسی به زیبایش افزوده بود.!!!!! البته سعی بر این بود تا یک نکته اخلاقی رو بهش آموزش بدم و اونم این بود که نظرات ایشون به درد ...و اینکه وقتی خانم محترمی مثل من صحبت می کنه، وسط بیاناتم شیرجه نره !

راستی ، کودک درونم ازم خیلی ممنونه و خوشحاله که بالاخره حرف دلم رو زدم و به یاد دوران کودکی دلمان بسی خنک شد.

فقط"""".....امروز همه رفته بودن تو سنگر اون .....و من توشون بیگانه...جو محل کارم خیلی سنگین شده بود.

مقدار زیادی انرژی مثبت لازم دارم.در صورت امکان تو کامنت دونی برام کنار بزارین.. 

تو اولین فرصت جبران میشه.....


نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:19 توسط میـــــنای باغ| |



من از آغاز شب تا مرز صبح

با آیه های عشق در خلوت

تو را با شعر می خوانم.

تو را تکرار کنان بر دفترم ترسیم می سازم.

و از مفهوم نام تو

در آن تاریکی ممتد هزاران شعله کوچک

و هزاران روشنک با یاد تو در قلب شب تصویر می سازم.

و آنگاه بی رمق با روشنک های خیالی

تا سحر بیدار می مانم.

و من بی وقفه با فریاد تو را با شعر می خوانم.

تو را در لحظه دلتنگی و تردید

درون شعرهایم می یابم.

و این راهیست برای لمس تو

میان واژه های بالغ احساس ......

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:4 توسط میـــــنای باغ| |

برای یه سمینار آموزشی ( دکوراسیون و تزیئنات نمایشگاهی)  رفته بودم تهران...  خیلی عالی بود.برای اولین بار به جای کیک و ساندیسش این بار از استادش هم  بسی لذت بردیم و کلی استفاده کردیم...

استاد از اصفهان دعوت شده بودن و کلی مطلب برای گفتن داشت.

استاد روی این جمله خیلی تاکید داشتند:" تحرک با تنوع مساوی است.چیزهای ساکن زودتر از بین

می روند،مانند مرداب!

با این دوره آموزشی چه دکوری بزنم برای خونمون من!....

 فرصت خوبی بود...کلی تهران گردی کردم.غروبا از ولیعصر سرازیر می شدم تا سه راه جمهوری.تمام خاطرات گذشته برام تداعی می شد. در ضمن برای مراسم" بله برونمم" خریدکردم.

1-برای اولین بار کفش سفید خریدم با پاشنه 7 سانتی!خیلی ناز.

2-کت و شلوار شیری رنگ

3-تاب دکلته

4-گل سینه نگین دار

5-روسری ابریشم با نوارهای سرخابی و طوسی

6-مانتو طوسی.......

7-....................

*مهندس هم که با تماساش واقعا سنگ تموم گذاشت...در این راستا همکارامم سرقفلی تلفن اتاق رو به من داده بودن ..............

خیلی خوش گذشت....

از وقتی اومدم حسابی نشستم سر گیتارم...به خودم قول دادم تا روز بله برونم آهنگی رو که دارم تمرین می کنم رو خیلی خوب بزنم.

احساس خیلی خوبی دارم...

خدایا.... ممنون که کمکم کردی تا از رنگین کمون رنگهات، رنگ روزهایی رو  که دارم سپری می کنم گرم گرم باشند....

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:13 توسط میـــــنای باغ| |

 
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي ......
مي توانم تو را خط خطي کنم،
که آن وقت در زندان خط هايم، براي هميشه ماندگار ميشوي
و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را
با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم.....
 
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:50 توسط میـــــنای باغ| |

 بارون شدیدی می اومد.زیر بارون رفتیم ترمینال. دلشوره عجیبی داشتم. مهندس که زنگ زد بهش گفتم چه حسی دارم.اونم کلی دلداریم دادو گفت که طبیعیه.چون مسافت طولانیه وتاحالاهم شب مسافرت نرفتین و از این حرفا ....

 کلی از کلمات وعناصرآرامش بخش استفاده کرد تا حال من یه کمی بهتر شد.بالاخره سواراتوبوس شدیم. ساعت 8 شب.من وخواهرجان با هم نشستیم و مامان و بابا هم با هم.خواهر جان که سریع دست به کار شدوسیستم صوتی گوشیش رو راه  انداخت و چشماشو بست و .... منم خیره شده بودم به جاده. قطره های بارون که به شیشه ماشین می خورد، انگار کتاب زندگیم رو ورق می زد.تو فکر رفتم. به خیلی چیزا فکر می کردم.به سرنوشتم.... به اتفاقاتی که در طول زندگیم افتاده... به اینکه برخلاف میلم روزگار، من رو توی چه مسیرهایی قرار داد، به تقلاهایی که کردم تا امور رو به دست بگیرم ،به اون غروب پاییزی که دراوج تنهاییم  دست خدا رو دیدم ، به درهایی که یکی پس از دیگری برام باز شدن... به اینکه تو بدترین شرایط خدای مهربونم حتی یک لحظه هم دستم رو از تو دستش جدا نکرد ،به آرزوهام ، به آینده ، به اینکه الان تواین جاده ام و به .............توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد .صدای مهربون مهندس پشت گوشی من رو به خودم آورد.تازه متوجه شدم که ساعت 2 نیمه شب.سرم رو که برگردوندم متوجه شدم همه مسافرا خوابن...به مهندس گفتم که خوابم نمیبره ....  شروع کرد به صحبت کردن ...گفت که چشمامو ببندمو سرم رو بزارم روی شونشو بخوابم .چشامو که باز کردم  مامان صدام میکرد که پاشو رسیدیم.. چه شبی رو گذروندم٬ چه جاده طولانی بود... بارون بند اومده بود. ساعت 7 صبح  رسیدیم تبریز. اول رفتیم خونه خاله مامان ، یه خونه قدیمی بود. مامان مرتب یاد خاطرات بچگیش می افتاد و برامون تعریف میکرد. بعد صبحانه، بابا رفت تا شرکت مهندس رو از نزدیک ببینه و ...............

من و خواهر جان هم انگار که چندین ساله نخوابیدیم...تا شب دراستراحت مطلق به سر بردیم.

صبح فردا پا شدیم ویه کم به خودمون رسیدیمو آماده شدیم که برای ناهار بریم خونه مهندسینا...وقتی رسیدیم با استقبال گرم همشون روبرو شدم.بعد ازپذیرایی وسلام و تعارف،  ناهار رو آماده کردن.همه چی خوب بود.غروب با مهندس 2 تایی رفتیم و کیک  و شمع تولدش رو خریدیم. چه حس خوبی داشتم که روز تولدش کنارش بودم ، مهندس هم همینطور.از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه..کیک رو آوردیم خونه وهمگی رفتیم پارک "ال گلی " .همینطور که پارک رو میگشتیم به  دریاچه ای که وسط پارک قرار داشت رسیدیم. وا یستادم و برگشتم به 12 سال قبل ، وقتی که  برای اولین باراین دریاچه رو دیدم. "آخه 12 سال قبل که برای گردش به این شهر اومده بودیم، اقوام ما رو آوردن به این پارک.اون روز وقتی  دریاچه رو دیدم و چشمم به بنای تاریخی  وسط دریاچه افتاد. یه حسی به سراغم اومد. اون لحظه آرزو کردم درآینده یه بار هم که شده با کسی که دوسش دارم بیام این دریاچه و اون بنای تاریخی وسط دریاچه  و چایخونه سنتیش رو  که بعدها تو دانشگاه  استاد خانکه مرتب از معماریش سر کلاس برامون تعریف می کرد ٬ رو باهم از نزدیک ببینیم.........."حالا 12 سال از اون لحظه ای که این حس به سراغم اومده بود گذشته.اون شب ، من و مهندس با هم روبروی اون دریاچه واون بنای تاریخی بودیم.دیگه قانون جاذبه رو با تمام وجودم حس می کنم.

شب که برگشتیم خونه ،  تولد مهندس رو جشن  گرفتیم.

 

شمع های کیک روبراش  روشن کردم. 2 تا خانواده ها هم کنارمون خوشحال بودن.از هدیه من هم خیلی خوشش اومد، کلی ذوق کرد. مامانینا هم براش یه پیراهن خیلی قشنگ  هدیه دادن.

 

آخر شب توی اتاقش بودم که برام چایی آورد و نشست کنارم.خیلی خسته به نظر می اومد.با این همه کلی با هم حرف زدیم..یاد اولین روز آشناییمون افتاده بودیم. کلی هم خندیدیم... 

فردا صبح هم رفتیم و خونه ای رو که قراره توش زندگیمونو شروع کنیم رودیدم.خونه دنج و راحتی بود.3 تا اتاق داشت.تا چشمم به کوچیکترین اتاق افتاد ، خیالم از بابت بریزو بپاش رنگ ها و  لوازم نقاشیم راحت شد. یه گلخونه کوچیک هم انتهای حال داشت که خوراکه گلدونامه، مخصوصا کاکتوسام.بعد با مهندس بیرون رفتیم و یه گشتی توی شهر  زدیم. توی ماشین که بودم احساس خیلی خوبی بهش داشتم.احساسی که تا اون لحظه توی وجودم رسوخ نکرده بود.حس دوست داشتنم همینجوری بی وقفه  داشت زیاد میشد.....

موقع برگشت دل 2 تامون از غصه پر شده بود.مهندس و خواهرش ما رو رسوندن ترمینال. سوار اتوبوس شدیم و مهندسینا پایین روبه روی پنجره ای که نشسته بودم منتظر موندن.با اینکه کلی تاخیرداشت ،همونطوری سرپا ایستاده بودن.بعدشم که حرکت کرد تا خروجی شهر با ماشین دنبال اتوبوس اومدن.

چه خوب شد که این سفر رو رفتم.چه قدر آرامش دارم.برای اولین بار خیلی خیلی زیاد دلم خواست،  یه نفری به اسم همسر ٬همیشه کنارم باشه.احساس کردم ،دیگه میتونم کوله پشتیم رو از رو شونه هام بردارمو بندازم روی دوش همسفر زندگیم ٬ تا برای چند صباحییم که شده شونه هام احساس سبکی کنن..........

پی نوشت: اون شبی که تو پارک بودیم برادر جان تماس گرفت و گفت که مهندسی تکنولوژی سخت افزار  شیراز قبول شده. کلی خوشحال شدیم . دیروزم رفت شیراز برای ثبت نام.

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:18 توسط میـــــنای باغ| |

بالاخره این ماه مبارک داره تموم میشه.تاحالا این جوری منتظر تموم شدن این ماه نبودم.آخه پدرجان و مادرجان عزیز قراره بعد از عید فطر برن تبریز و محل کار مهندس و خونشونو از نزدیک ببینن.(یه جورایی همون تحقیق خودمون). البته از اونجایی که در دل ما قندهای بسیاری آب شده و میشود قرار شد که من هم به همراه  اونها برم و مهندس وخونه ای روکه قراره توش زندگی کنم و خیلی چیزای دیگه رو از نزدیک ببینم.

از اونجاییکه مهندس همیشه در راس شانس  و اقبال طی طریق  میکنه و  خیلی خوش شانس تشریف دارن، فردای روزی که میرسیم  خونشون، روز تولد مهندس ٍ. الان یه هفته ای میشه که دنبال یه هدیه مناسب براش میگردم.بالاخره امروز ادکلن فرانسوی که سفارش داده بودم به دستم رسید.

 

ظاهرا قراره همون روز یه مهمونی کوچیک هم ترتیب بدن .       

برادر جان مهندس روهم از قرارمعلوم زیارت میکنم! بابا امروز زنگ  زد و گفت که برای 29 شهریور ساعت 8 بلیط گرفته. ظاهرا پنجشنبه برمیگردیم.

خدا کنه همه چی خوب پیش بره.

پ ن : 31 شهریور روز تولد مهندس و  وبلاگمه. برا مهندس که اونجا نولد میگیرم.اما برا وبلاگم نیستم.شاید تونستم از اونجا براش یه تولد کوچولو بگیرم.

پ.ن: همین الان خواهر جان عزیز هم به جمع مسافرت تحقیقی - تفریحی ما اضافه شدن.

پ.ن: دوباره همون حس عجیب و غریب داره میاد سراغم.girl_to_take_umbrage2.gif

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:40 توسط میـــــنای باغ| |




گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را....

می خوانمت ....

بی هیچ چشم داشتی به اجابت....


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط میـــــنای باغ| |

خدای مهربونم ممنونم ...

ممنونم که این بارم دستمو گرفتی ...

این بار هم مثِ همه ی ِدفعات گذشته حضورت رو با تمام وجودم حس کردم و

 چه لذت بخش بود ...

+مرحله ی اول کنکورُ قبول شدم ،هنوز دو مرحله ی دیگه مونده (انتخاب رشته و امتحان عملی )...

می دونم که دعاهای دوستای عزیزم تا آخرین مرحله همراهمِ!

آخه این بار به وسعت قلب دوستام ایمان آوردم .

پ.ن: راستی بردار جان عزیز هم مرحله ی اول قبول شد .

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:57 توسط میـــــنای باغ| |


Design By : Night Skin